تبليغاتX
Access Denied

Access Denied

اینجا وقتی بارون میاد همه عاشق می شن!

سلام که می دهیم
رگبار بهاری آغاز می شود
من چشمان ملتهب طوفان را دزدیده ام
و منجنیق غول پیکر تنهایی را
تا قلبم را با صدای رگبار به سوی خدا پرت کنم
هااااااااااااای خدای خدای خدای من
 با آخرین فریاد باقیمانده در سفره برایت لقمه ی دوست گرفتم
تا روزه ات را با نام دوست به سحر پیوند دهی

پس به نام نامی دوست ....

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

آه کاش می دونستم چی باید بگم

حکایت همون زخم هاییه که تو تنهاییی جون آدم و به لبشون می رسونه اگه دقیقا با جغرافیاش می خوای آشنا بشی ۵ سطر اول کتاب بوف کور داداش صادقمون رو یه التفاتی بکنید.

خلاصه بد جور از درو دیوار داره بد می باره .

اینقدر همه چی دلتنگه که نمی دونم چه جوری نفس بکشم.

کاش این حر فا رو نزده بودم . . .

مواظب خودتون باشید دنیا پر از شیشه خورده شده نکنه پا برهنه نفس بکشید .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 23:43 توسط علي مرادي |


دستهایم

بوی درد می دهد

و دهانم پر از حسرت کویر

 

ویرانه های کودکیم

به قدر بازی روزگارکه جفا می کند

نیاموخته آموزگار محبت شدن

 و چرخ دنده ی دردمی چشم

 

کدام سمت هوای تو می وزد

خدا

مهربان بزرگ

من مبتلا به مشق خود آموخته ام

مبتلا به عشششششششق

به جنون نبودن این تو

و نبودن آن تو

و یکی که بود و نبود

 

مادر بزرگ می شود مادرِ بزرگ

به وسعت باختر

و فرصت باختن

در قمار زندگی

تو

در میانه ی موجاموج جستنم که نبودی که هییییچ

تو

در قنوت کودکیم  که نبودی که هیییچ

تو

 همین لحظه ی گریان که مرگ می بارد از دریچه ی چشمانم که نبودی

که هیچ

و هیچ می شود سزای من که طعم عاشقی چشیده ام

که به هیییچ

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 12:39 توسط علي مرادي |


یه داستان نیمه کاره دارم یعنی دارم روش کار می کنم نظراتتون رو بهم بگید . خیلی کمکم می کنه .

از همتون ممنونم . . .

من بودم محمد و یکی که نمیشناختمش . نم نمای غروب بود . دقیق یادم نیست ولی چیزی به اذان شب نمونده بود . شایدم اذان و گفته بودن . نماز خون نیستم.خیلی وقت بود که تو جاده می رفتیم . دو طرف جاده بیابان بود . یه پیکان قدیمی که هنوز قبراق و برو بود . پیچ جاده رو که رد می کردم یه هو محمد زد زیر آواز اونی که نمی شناختمش یه زن بود . زنه ساکت از پنجره بیرون رو نگاه می کرد هیچ چی نمی گفت از اول راه تا حالا یه کلمه هم حرف نزده . یه چادر سرمه ای با گل های سفید سرشه صورت سبزه ای داره به یه خالکوبی وسط ابرو هاش عین جنو بی ها کیف دستی شو روی پاش گذاشته و از زیر چادرش  دستشو در آورده و گذاشته روی کیف النگو های طلاش روی پوست سبزه توی چشم می زنن . صدای ضبط ماشین به همه چی شبیه بود الا کسی که آواز بخوونه . یه جور صدای ناله با رفت و برگشت های مداوم و یه صدای خش که توی گوش آدم می موند.

:اولین پمپ بنزینی که دیدی باید بنزین بزنیم یادت می مونه !

محمد همین طور داشت آواز می خوند . آتش در نیستان ناظری بود . بی انصا ف صدای خوبی داشت . ضبط رو خاموش کردم و اونم صدای خوندنش رو برد بالا . با سرم ریتم آهنک رو دنبال می کردم. زن همین طور به بیرون نگاه می کرد . پیچ رو که دور زدم یه پیر مرد کنار جاده ایستاده بود کت و شلوار کهنه ی سر مه ای با یه عرقچین مشکی روی سرش ایستادم تا سوارش کنم محمد صداشو قطع کرد و پنجره رو  داد پایین

:کجا می ری پدر جان .

پیر مرد یه خنده ی ریز کرد

هه هه می رم آبادی خورشیدیا!

هه هه مسیرت می خوره عمو جان !

:من مسیرم مستقیم پدر جان اگه می خوره بیا ! کرایشو باید بدی ها من مفتی کار نمی کنم !

:هه هه چرا نخوره ! می خوره ! هه هه !

پیر مرد کنار زن نشست یه عصای چوبی دستش بود که معلوم بود از درخت های کویری درستش کرده عصا توی دست راستش بود و دست چپش رو بهش تکیه  داده بود تسبیح مشکی و براقش از لای دستش و عصا معلق بود . سرش با تامل خاصی  رو به پایین بود و هر چند دقیقه یه نیم نگاهی به زن می انداخت و بعد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده دوباره روبرو رو نگاه می کرد!

گرما و عرق و بوی چسبندگی پارچه ی پیر هن به پوست . با اینکه خاک اذیت می کرد پنجره رو باز کردم محمدساکت بود مثل اینکه غروب کویر گرفته بودش . از پنجره بغل داشت عقب رو دید می زد  زن خوابیده بود .و باد چادر رو از روی سرش کنار زده بود گردن بلندش معلوم بود . پیر مرد هنوز سرش پایین بود . چراغ های ماشین رو روشن کردم دیگه جاده و نمی شد دید . توی این فکر بودم که خورشیدیا کجاست . الان حدود نیم ساعتی بود که می رفتیم . نکنه پیر مرده حواس پرتی داره گرفتار می شیم نباید وقت رو تلف می کردیم . از آینه جلو دوباره یه نگاه بهش انداتم وقتی چشمم به صورتش افتاد سرشو  آورد بالا انگار فکرمو خونده بود دستشو کرد توی جیبشو یه کاغذ در آورد .کاغذو گرفت طرفم . کاغذ مثل یه نقشه بود کروکیه یه راه که می رفت به جایی .

این چیه پدر جان؟

هه هه این آدرسه دیگه !

آدرس کجاست ؟

خورشیدیا هه هه !اینجا نوشته بعد شهر مارون دو راهی باغ سیبی ما که این طرفا شهر مارون نداریم .

هه هه چرا هست!

اشتباه می کنی ؟

پیر مرد داشت بیرون رو نگاه می کرد انگار صدامو نشنیده بود یا خودشو به نشنیدن زده بود

محمد محمد !

بیدار شو ببینم !

محمد در حالی که داشت خودشو جم و جور می کرد به طرفم برگشت

چیه؟

ببین این پیر مرد کجا می ره من که نفهمیدم نکنه گم و گورش کنیم من حو صله ندارم ! می دونی که وضعیت ما چه طوریه ؟ این کاغذ رو بم داد مثل اینکه آدرسشه ببین بلدی کجاست؟

محمد که هنوز سز حال نشده بود کاغذ و گرفت و یه نگاه بهش انداخت . شهر مارون کجاست پدر جان ؟ این طرفا مارون نداریم

پیر مرد بازم هیچ جوابی نداد از دور روشنایی شهر پیدا شده بود دیگه باید نزدیک کوچک یورت باشیم ! رسیدیم اونجا یه فکری می کنیم زن که بیدار شده بود داشت موها و روسریشو مرتب می کرد . کنار جاده روی تابلو نوشته بود به شهر مارون خوش آمدید . محمد به من نگاه کرد منم به محمد و هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم بی اختیار زدم کنار جاده ماشین با صدای اصطکاک چرخ با کناره ی خاکی جاده متوقف شد گردو خاک و صدای سکوت بیابان .

محمد اینجا کجاست ؟

از من می پرسی راننده تویی از من می پرسی . محمد پیاده شد و سریع یه سیگار روشن کرد .

پشت سرش منم پیاده شدم یه کم از ماشین دور شدیم چی میگی مرد مگه بغل من نشسته بودی منم عین تو راه همیشگی رو اومدیم بچه که نیستم تا حالا هزار بار با خودت اومدم.

وضعیت عجیبی بود نمی دونستیم چه کار باید بکنیم! محمد نشسته بود کنار جاده و داشت دشت و نگاه می کرد . دود سیگارش با وزش باد  سریع ناپدید می شد .

رفتم بالای سرش باد مو هاشو توی صورتش به چپ و راست می برد. پاشو تا دیر تر نشده خودمون و برسونیم به شهر اونجا یه فکری می کنیم .

در حالی که یه کام از سیگارش می گرفت سرشو تکون داد .

رفتم به سمت ماشین پشت فر مون نشستم ِ زن که تازه بیدار شده بود بهم نگاه کرد

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:13 توسط علي مرادي |


نمی دونم که چی خوبه چی بده خیلی سخته که  ندونی باید چه کار بکنی توی بد مخمصه ای افتادم فکر می کنم مریض شدم . احتمالا باید با یه دکتر مشورت کنم . کسی که بدونه دوای دردم چیه . جدیدا شعرام بد شدن شاید به خاطر اینه که دنیام بد شده شاید به خاطر اینه که فکر می کنم که همه ی چیزای خوب تموم شدن . وقتی تنهام به خیلی چیزا فکر می کنم به آدم ها مرد ها زن ها خدا دوزخ بهشت .تا حالا از خودت پرسیدی که تصورت از جهنم چیه؟؟ حتما می گی یه عالمه آتیش که آدم رو توش کباب می کنن و ازین چیزاا ولی من می گم نچ !! جهنم همینیه که داریم توش دست و پا می زنیم جهنم توی خودمونه توی وجود تک تکمون همونطور که بهشت تو وجود تک تکمون هست . ولی هر چیزی توی وجود آدم یه شرایطی برای بروز می خواد مثل حس انتقام نفرت عشق حتی پرستش نمی دونم چه باید کرد که بهشت وجود آدم دنیا شو عوض کنه . نمی دونم که خدا کی طنابشو ازون بالا می اندازه پایین و بهم می گه هی رفیق بیا بالا دیگه تموم شد . بعضی ها می گن خب تو ازش بخواه . تا اونم کمکت کنه . ولی من می گم مگه نمی گن که خدا از مادر محبتش بیشتره مگه نمی گن مهربان ترین مهربوناست پس نیازی به گفتن من نداره خودش داره می بینه . کی تا حالا دیدی که یه مادر وایسته تا بچش دادو بیداد کنه بعد بیاد از تو اتیش نجاتش بده . می بینی حساب دو دو تا چهار تاست .

امید وارم یه روزی آدم ها جواب همه ی سوالاشونو پیدا کنن!!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 22:20 توسط علي مرادي |


آش که پشت پا می زند

سفر آغاز می شود

ماری در میان کویر داغ می خزد

و لوله ی تانک کاسه ی صبرت را نشانه گرفته

گلوله ی گرد، تیله ی چشم

جنگ می تپد

در باران باروت

و طاول های گلنگدن

لختی با خون وآسایش

 کارد تیز می کنی

کرفس با برگ های سبزش

و کرباس برای مرد مرده

پیروزی بلند گو ها

و پرچم

و رقص

ساعت بزرگ شهر می لنگد

این روز ها پرواز دشوار تر از همیشه است

مردمان شهر های دور می رقصند

و می ، از انگور نیست

ان + سان

                  سان + جنگ

                                     جنک + کودک = من

تر جمه 60 به زبان تو انگشت میانه است .

من آفریده ی شصتم .

مردانی که فراموش کردی.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:34 توسط علي مرادي |


لیوانی از شراب

و انعکاس قرمز ماه

طعم تو

و نفس های بی سر و ته

ایستگاه خالی ازمسافران

و تکه های روزنامه ی دیروز که در باد می رقصند

میله های خشمگین هنوز ایستاده اند

خاطراتی  با لب های تو هم رنگ

وحسی که باران زنده می کند

روزنامه ها ی خیس باران 

خبر هایی که در آب حل می شود

و در جوی کنار خیابان من روان می شود

 یتیم  کنارخانه ی اشرافی

 قدم های آمدنت کند می شود!

با نامه ای در دل

آغوش مهربانت را باز کن!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 2:59 توسط علي مرادي |


با توی لعنتیم !با تو نه! با اون تو که خودش می دونه ! توی لعنتی !  اگه می دونستم کی هستی ! می دونستم باهات چه کار کنم .فقط بهم بگو ! رد پاتو خیلی جا ها دنبال کردم ! توی شعر همه ی شاعرا توی نامه ها ی خود کشی  .توی غصه ها درد ها ! 

مطمئن باش یه روز پیدات می کنم  !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 11:2 توسط علي مرادي |


سکوت

در صف رزمندگان

شب مثل روغن گرد سوز

بر پوست لخته لخته از باروت و   انفجار

دستها و پا های بی معنی

در حلقوم بودن دشت

ژنرال با هزار ستاره ی  بی نشان

چشم  مادر در انعطاف ضامن مین

دقیق مثل سرعت برق

دست های لرزان از وحشت مرگ

بر ماشه ی یخ زده ی تفنگ

نگاهت را به روبرو بدوز

خیره در چشمان گاو

خشم لرزانی در گلو گیر می کند

جیبت را بگرد

پلاک . . .

به جهنم!

دو نخ سیگار !

به جهنم !

و عکس تا خورده از خیسی مرگ !

دختری که می خندد برای تو !

و یک نخ سیگار !

به جهنم !

دختری که می خندد برای تو !

و سیگار که تمام می شود عکس تا خورده بغض کرده!

باید دوید

چشمان گاو بیدار شد !

ژنرال با بواصیرتش داد می زد

به جهنم!

چشمان بغض کرده در غریو خشم گلوله

ماشه ی یخ زده داغ می شود

انسان گداخته تنه ی دشت را مثله می کند .

گلوله را که بلعیدی

عرق سرد بر ماشه ی تفنگت !

درست کنار جیب پیرهنت گل کرد

قنداق تفنگ خسته در آغوش مادر دشت !

قلبی که نمی تپید

در کنار عکسی که تا خورده !

عروس می شود !

نامه ای که تو بودی !

ارسال می شود !

به همان خانه ، درخت بلوط  همیشگی

و تو که قایم می شدی

در دهلیز های بلوط

مادر ایستاده سنگینی نامه

فکرش را حامله کرد

سه چرخه ی زنگ زده با مدال شجاعت تاق می زند !

و دختری که در دشت می خندید

تا لختی  تنگ ترین هتل های تنگ آغوش می خندد

دلتنگی تو هنوز لای عکس تا خورده در دامن دشت می تپد!

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 19:3 توسط علي مرادي |


برای مردن دو راه داشت:

1: تیغ و شاهرگ

2: سقوط از یه جای بلند

همیشه پرواز کردن رو دوست داشت انتخاب بهتر براش پرواز بود ." خنده ی تلخ " آره می دونم همون سقوط "ادامه ی حرف" خوب واسه همینم رفت به جایی که دوست داشت  از اونجا بلند ترین سقوطش رو انجام بده . رفت و رفت و رفت تا یه روزرسید به اونجایی که  باید برسه . " سکوت ممتد به همراه چند  سرفه ی خشک در جایی از سالن" خودت می دونی کجا رو می گم . بعد عقب عقب رفت آخرین نفس ارادی زندگی شو کشید و دوید به سمت پرتگاه . عین یه تیکه سنگ درشت" بعضی ها اینجا سیگارشونو روشن کردن یه خانمم با موبایلش حرف می زد" آره دقیقا عین یه تیکه سنگ درشت اومد پایین  . با شما هستم !

"زن سمت صورتش عمود با گوینده بود به سمت چپ یا راست " مهم نیست یعنی اهمیت خو دشو از دست داده در هر صورت اون دیگه افتاده و بعدشم خوب می دونی چند بار اومد که بگه " سالن داشت کم کم خالی می شد " می دونم به چی فکر می کنید ولی واقعا داستان هنوز تموم نشده با ور کنید " دست توی جیبش کرد و یه کلید در آورد " نگاه کنید این کلیدشه  " یه پیر زن روبروش ایستاده بود و داشت نگاهش می کرد با یه عینک گرد و ته استکانی با دو تا دستاش یه کیف زنونه رو جلوش نگه داشته بود" شاید حق با ... " ادامه ی جمله ..." رفت به سمت در آسمان خراش در رو باز کرد و از پله ها رفت بالا باید خیلی می رفت اینقدر رفت تا به بام امارت رسید در رو با اون کلید باز کرد " شب بود و آسمون پر" هوووووو نفسشو مثل هوووووو داد بیرون و رفت توی چادر صحرایی دراز کشید ورودی چادر باز بود و باد لبه هاشو تکون می داد از میان لبه های چادر عمارت روبرو رو می دید خونه های روشن خاموش نیمه روشن نیمه خاموش ... دختری با مو های مشکی داشت کتاب می خوند ... باد همین طور هووووووو هووووووو 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:37 توسط علي مرادي |


فکر کردم شاید اگه دوباره به دتیای وبلاگ برگردم خیلی خوبه ! ازین فکر مسخره تر شنیده بودید؟!؟!؟

فعلا که هستم ولی هیچی معلوم نیست!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 14:34 توسط علي مرادي |